_چی می گی؟
_مگه خبر نداشتی؟
_ نه! خب من از کجا خبر می داشتم؟؟؟
به تمام دیدارهای یک سال اخیر فکر می کنم. کمی قبل تر از یک سال پیش مادرش را دیده بودم. بعد هر بار که خودش را می دیدم خبر مادرش را می گرفتم و سلام می رساندم. او هم با آرامش می گفت مادر خوبند و لابد سلامم را می رساند
تا ام روز که به مامان گفتم:

_ ای خدا! من موندم تو چه جوری به این همه کار می رسی؟ سر کار می ری. درس و مشقت هم که سرجاشه . خونه زندگی و بچه هم داری . تازه مهمونی رفتن و مهمونی دادنتم به راهه! حالا الآن کجا تشریف می بری؟
_  مهمونی نمی رم.سالِ مادر خانم فلانیه
_سال مادرشه ؟؟؟ مطئنی؟
_ آره . چه طور مگه؟
_ مگه مادرش فوت کرده؟
_ آره
_آخه من همیشه احوال مادرشو می پرسم. حتا همین 3شنبه که اومدم دانش گاتون! چیزی بهم نگفت!
# # #
از مامان می پرسه به زهرا که نگفتی کجی میای؟

# # #

خدا مادرشو رحمت کنه. مادر ما و همه ی کسایی که مامانشون در قید حیات هستن رو هم برامون نگه داره!

# # #
هرچند این جا یه بحثی پیش میاد. این که بریم بالا بیایم پایین مردنی در کار هست و بالاخره باید یکی زودتر بمیره دیگه! اگه انتخاب دست من بود ترجیح می دادم من زودتر از مامانم جان به جان آفرین تسلیم نکنم! هرچند خیلی سخته ولی خب دوست ندارم مامانم به خاطر مرگ من غصه بخوره!

 # # #
 

همین الان ِ الان ، سامپینگوی عزیز از مسجدالحرام سلام رساند!
آآآآآآآآآآآآخ! یادش به خیر به هم راه مادر طواف می کردیم چه حظ می کردیم!
یادش نه به خیر. مادر یک ماه رفته بود حج! چه ها که نکشیدیم !!!