تبليغاتX
اپسیلون ارابه ران
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
سلام

این ترم یه درسی داشتیم کو را نام "تجزیه و تحلیل سیگنال ها و سیستم ها" بود. کتابش هم به اندازه ی اسم طویلش ، ابهت داشت!
استاد این درسمون از استادای گل روزگار بود. (البته معلوم نیست هنوز، ممکنه این ترمم در خدمتشون باشم با اون امتحان جالبی که دادم!)

دوتا نکته خیلی جالب تو رفتارشون هست. یکی این که هیچ وقت به عنوان یه استاد برخوردشون با ماها از بالا به پایین نیست و شخصیت دانش جو رو له نمی کنن!
و دیگه این که آدم احساس مسئولیت رو تو کارشون و رفتارشون می بینه . این که واقعن دلشون می خاد و تلاش می کنن دانش جو درسو یاد بگیره (شاید خیلی از استادای دیگه هم قصدشون همین باشه ولی به چشم نمیاد!) وقتایی هم که تو دانش گاه هستند همیشه در اتاقشون بازه (نه مثل استادایی که می دونی امروز تو دانش کده هستن، رو بردشون زدن فلان ساعت مراجعه و مشاوره دانش جویی ولی ..)
جوری که آدم از درس نخوندنش شرمنده می شه!
خدایی هم خیلی خوب و منظم درس می دن آدم دید کلی خوبی نسبت به مباحث ژیدا می کنه

بگذریم

این استاد ما با اون لهجه ی شیرین اصفهانیشون می گفتن شماها یه روزی دوست داشتین بیاین دانش گاهُ رسیدین به دانش گاه دیدین هم چین چیز خاصی هم نبوده! حالا دوس دارین برین ارشد ُ بعدش لابد آرزوی دکترا ، منکه تا استادیشم اومدم هر مرحله همین بود آدم به اون چیزی که دوست اره و هدفشه با تلاش می رسه بعد که رسید براش کوچیک می شه . سرّش اینه که اون مسیری که برای رسیدن به اهداف کوچیک و بزرگمون طی می کنیم مهمه . همه ی اینا تلاش کردن و درس خوندن تو هر رشته ای ، بهونه ایه برای رشد در مسیر انسانیت
آدم هرچی به لحاظ اجتماعی رشد کنه ولی رو جنبه های انسانیش کار نکنه آدم خطرناک تری می شه

***

راست می گن. دنیا با همه مشکلاتش می گذره بالاخره ، همه هم مشکلات دارن تفاوت تو نحوه ی برخورد با اون هاست


***

تو ایام امتحانات یه وقتایی واقعن آدمای پستی می شیم ؛ وقتی که از همه ی جهان فقط تا نوک بینی مونو می بینیم! وقتایی که همه فکر و ذکرمون و همه دنیامون می شه امتحان ، نه به فکر اطرافیانیم نه رفتارامون نه زندگی نه آخرت نه... حتا التماس دعا هم که می گیم برا امتحانه
چه قدر کوچیک می شیم این وقتایی که برا چیزای بی اهمیت غر می زنیم و اذیت می شیم!


برچسب‌ها: دکتر منصور ولی, امتحان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 13:25  توسط زهرا قیومی  | 

چه می کنه این وجدان1

دوستان ،آشنایان ، فک و فامیل ، اساتید و هم کلاسی های مهد کودک و مدرسه و دانش گاه ، ملت غیور ایرن ، همه ی کسانی که در پست قبل مورد خطاب این جانب بوده اید

اقا گَلَت کردم !

آخه کی تا حالا از الک نمره کامل گرفته که من دومیش باشم ؟ اونم از دکتر ثقفی ؟ بابا من یه چیزی می گم حالا ، شنونده عاگل باشد خب

زهرا ، همین جا در همین رسانه (به گول عمو حراستی) اعلام می دارم 

بابا من الکمو بیست شدم ولی از 60 :دی

..........

آخیش راحت شدم

حوصله ندارم فردا پس فردا اون ور اب به خاطر این نمره ی نگرفته جواب پس بدم . تازه شم تحمل یه دندون درد زپرتو رو ندارم چه برسه به ...


برچسب‌ها: الکترونیک, نمره, وجدان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1390ساعت 0:12  توسط زهرا قیومی  | 

با سلام و عرض ادب و احترام

به اطلاع دوستان ،آشنایان ، فک و فامیل ، اساتید و هم کلاسی های مهد کودک و مدرسه و دانش گاه ، ملت غیور ایرن ، ملت های انقلابی خاور میانه ، ملت پرکار آسیای شرقی ، ملت های استعمارزده ی افریقا ، امپراتوری های غرب و شرق امریکا و روسیه و ....
می رسانم :

این جانب ، شخص شخیص خودم  پس از مطالعات بسیااااااااااار و سعی و تلاشی بی دریییییییییییغ و هوشی سرشاااااااااااااااار توانستم در آزمون میان ترم الکترونیییییییک نمره ی شریف ۲۰ را کسب نمایم!   

نه من می خام بدونم شمایی که الان داری این متنو می خونی تا حالا تو عمرت تو هیچ درس تخصصی ۲۰ شدی؟!!!

باشد که همه ی کودکان سرزمین سبزمان در راه رسیدن به اهداف متعالی میهنمان کارو تلاش فراوان را سرلوحه ی کار خود قرار دهند.

 

در ضمن برای رفع شبهه از اذهان بدبین و دیرباور ، همین جا عرض می نمایم که امتحان از ۱۰۰ نمره نبوده!
دهه! به هرکی می گم بیست شدم می گه از ۱۰۰ نمره ؟!

در ضمن کی گفته من تا حالا نمره ی خوب نداشتم که حالا ذوق مرگ شدم؟

تازه شم الکترونیکه بابا الکترونیییییییییییک !


برچسب‌ها: الکترونیک
+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 8:37  توسط زهرا قیومی  | 

برخلاف همه ی ذکور خانواده ی ما که اتفاقی یا غیر اتفاقی اسمشون مشتقاتی از نام پیامبر هست ، اسمش علی اکبر بود. هرچند او را هم محمد صدا می زدند

پدرجون صورتش رو گذاشته بود روی صورت علی اکبر که انگار خابیده بود

نمی دونم کدوم عکاسی این صحنه رو شکار کرده بود

منم فقط یک بار اتفاقی اون عکس رو دیدم . عکسا باید دست بابا باشه. ولی هیچ وقت ازش نخاستم که بهم نشون بده

هرسال شب هشتم که می شه دوباره میاد جلو چشمم. خیلی سوز داره خیلی ....

داشتم الک می خوندم یه هو یکی از نامه هاشو پیدا کردم

مربوط بود به قبل از عملیات محرم

می گفت تاسوعای امسال رو با دادن 5 شهید گذروندیم


تو دانش گامون بعد زیارت عاشورا دسته روی بود. از مهدیه تا شهدای گم نام ، علی اکبرای خمینی.


التماس دعا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 6:5  توسط زهرا قیومی  | 

1.سلام

2. صدای حسین حسین و کربلا کربلا از بلندگو پخش می شه . مهندس اون طرف نشسته و داره طراحی عملیات می کنه. منم پای سجاده م. الله و اکبر و که می گم صدای تیراندازی بلند می شه. خیلی سعی می کنم خودمو کنترل کنم ولی مقاومت بی فایده ست . می گم "خدایا منو ببخش" و می زنم زیر خنده! 

خندهه بند نمیاد. ولوو می شم رو زمین و شکممو می گیرم. مهندسم خنده ش گرفته. می گه تو چه قدر آسمونی هستی که این طور به جنگ می خندی !

یه کم که به خودم مسلط می شم می گم باید یه فکری بکنیم. هر آن ممکنه یه خمپاره بخوره تو فرق سرمون. اون وقت چی به سر این جبهه ی مبارزه علیه استکبار جهانی و صهیونسم فلان فلان شده و شبیخون فرهنگی و اینا میاد ؟!

فوری هرچی بالش و پتو واین جورچیزا تو اتاق داریم برمی دارم و وسط اتاق روهم روهم می چینم. می دونم از این شلخته بازیا اعصابش می ریزه به هم ولی مجبورم! برای نجات جون خودش! هم چنان سر جاش نشسته و با اسب چموش "متلب" سر و کله می زنه. هرچی بهش می گم بیا پشت این خاک ریزا بشین ، گوش نمی ده. دورو برم رو نیگا می کنم . چوب نداریم.  "شواسمان واخمان"رو دیدم. اون چکشی که 3سال پیش خودم با دستای خودم ساختمش . برش داشتم و رفتم بالای سر هم سنگرم!

_ میای پشت خاکریز یا یه کمی لپ تاپتو صاف کاری کنم ؟!

_ ای وای زهرا چرا اذیت می کنی ؟ موجی شدیا !  من دیگه تنهایی با تو تو اتاق نمی مونم! اصلن من می خام شهید بشم چرا نمی ذاری؟

_ نمی شه باید بیای. من بدون تو هیچ جا نمی رم :|

حالا دوتامون پشت خاک ریز نشستیم. دشمن داره خودکشی می کنه ولی ما خیالیمون نیست! :>

اوشون هم چنان با متلب سر و کله می زنه و من دارم فکر می کنم این وقت شب ، شروع به خوندن کدوم یکی از کوییزای فردام بکنم؟!

این ترم همه ش در معرض انتخاب های بزرگی تو زندگیم قرار می گیرم. بارها و بارها تقریبن میل می کنه به همیشه ی اوقات من در موقعیتی هستم که فرداش دوتا امتحان دارم و تو چه می دانی که انتخاب یکی از ان ها برای خاندن چیست ؟! البته تا این جای کار اصلن مشکل نیست . چون پاسخش دیفالته. برای این که تبعیضی بین درسا ایجاد نشه می شه بی خیال هر دو شد ولی اون چه که همیشه بی جواب می مونه این سواله که : خانوم زهرا خانوم! جناب عالی تا حالا اسمت چی بود که حالا امشب یادت افتاده که فردا دوتا امتحان داریو .... 111


پانوشت ها


3. خاب گاه ما تو بیابونه یا لااقل ما این طور فکر می کنیم

4. یه صحنه ای که یه وقتایی به چشمم می خوره یا لاقل از کنارش رد می شم یه جاییه شبیه به منطقه ی جنگی شامل سیم خاردار و کلاه و پوتین و کوله پشتی و اینا که پارسال برای مراسم به خاک سپاری شدای دانش گامون تو یه قسمتی از زمینای خالی یونی درست کردن و هم چنان پابرجاست

5. این جا آب شرب یا همونی که ما بهش می گیم آب شیرین بساطش از آب لوله کشی جداست.

هر وقت کسی تو آش پز خونه از شیر آب شیرین استفاده می کنه صدایی شبیه به تیراندازی مسلسل میاد!

6. این قدر سر نماز فکرم درست کار می کنه و حواسم به همه چیز هست که یه وقتایی فکر می کنم چه قدر خوبه وسط امتحان پاشم یه نمازی بخونم بلکه فرجی حاصل بشه و فرمولای فراموش شده بیان جلوی چشمم!


برچسب‌ها: خوابگاه شهید آوینی, امتحان
+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 0:18  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

###

10 سال پیش چنین روزی، به عبارت الأصحّ و الأدقّ ، 22 شهرور 80

مامان گفته بود که بچه پسره ولی من می دونستم که می خاد سوپرایزم کنه! مطمئن بودم این قراره خاهرم بشه


زنگ زدم به مامان، نی نی به دنیا اومده بود ، حال مامانم خوب بود ، پرسیدم دختره؟ گفت نه! پسره!


گفتم لابد خیلی می خاد سوپرایزم کنه

تا برسیم بیمارستانو مامان و نی نی رو ببینم همش تصورم این صحنه بود که می رم می بینم دختره و کلی ذوق می کنم و مامان می خنده!

یه نی نی خیلی کوچولو بود که کف پاشو زده بودن تو استامپ و به عنوان مهر ازش استفاده کرده بودن! مشخصاتش روی تختش بود : پسر!

تا چند روز تو همین توهم بودم که مامان اینا می خان سوپرایزم کنن و هر لحظه امکان داره که بگن کلک زدیم و بچه دختره! 

بالاخره بابا که شناسنامه رو گرفت خیالم تخت شد که آقا داداش ما پسره!

فدای سرش که پسره ، ان شالله که سال های سال سالم باشه و همیشه شاد و شادی آور، مثل الآن!

خودِ پسرش چنان شیرینی داره برام که 100 تا دختر هم نمی تونن جاشو بگیرن!

مام که دیگه بی خاهر موندیم رفت پی کارش! ولی به قول معروف خداوند اگر به حکمتت ببندد دری بعد گشاید nتا در دیگری!
یه مامان گل که مثل خاهر می مونه و دوستای یکی از یکی گل تر!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 13:15  توسط زهرا قیومی  | 

دستمو خشک می کنم ، با قابلمه میام تو هال که تو اون جا لم دادی. می گم این خورشت رو تو یخچال بذارم؟
می گی : آره مامان

وااااااااااااااای اگه بدونی هر وقت که بهم می گی مامان چه کیفی می کنم! راستی راستی از فرش می رم به عرش!

خدایا به حق این شبای بزرگ ، یه جای خیلی خیلی خوب و همه چی تموم تو بهشت برا مامان و بابام بذار کنار
تو این دنیا بهشون آرامش بده و تقدیری مقدر کن که دختر گلشون هیچ وقت ازشون جدا نشه

الاهی آمن

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 10:3  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

###

از حادثه ترسند همه کاخ نشینان ، ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم!   آره بابا ، همه اش دوشب فوقش سه شب در هفته می روم خاب گاه ، فرقی ندارد کجا باشد ، آن قدر بالاشهر مثل جردن یا این قدر پایین شهر رو به روی مرقد امام! موظفی ِ لااقل یک شب در هفته خانه ی عمه جان و آخر هفته ها خانه ی خودمان هم چنان پابرجاست. یک کوله پشتی و ما فی ها خانه ی منست که روی دوشم می گذارمو روزگار می گذرانم. جای مشخصی هم برای زندگی ندارم!
البته راستش را بخاهید هم چین بی تفاوت ِ بی تفاوت هم که نیستم!
یک جورهایی خوش حال شدم. غروب هایی که تا دیر وقت کلاس داشتیم بعد باید این همه راه گز می کردیم تا پارک ملّت بعد فردا دوباره کله ی سحر از آن جا می آمدیم به سمت دانش گاه برای کلاس 8 صبح ، کلی به حال پسرهای دانش گاه غبطه می خوردم. کلاسشان که تمام می شد یک ربع بعد توی اتاقشان بودند . صبحم لابد یک ربع به هشت بیدار می شدند و به کلاسشان می رسیدند! اصلن تمام کیف خاب گاه به این است که داخل دانش گاه باشد؛ حتا اگر دانش گاهت داخل بیابان باشد!
هرچند باید بگویم به آن منطقهی خوش آب و هوا هم عادت کرده بودم! آن جا هرچند دور ولی لا اقل داخل شهر بود! یک وقت هایی تنهایی یک وقت هایی با یک دوست پیاده می رفتیم تا ونک نان سنگک می خریدیم یکی هم اضافه برای نگه بانی ِ خاب گاه! یک بار به خاطر همین نان سنگک به کلاس مدارم نرسیدم :دی تازگی ها یک نانوایی تافتون هم سرِ نیایش پیدا کرده بودم. یک نانوایی ِ مستتر! به هرکس نشانش می دادم متعجب می شد که چه طور تا به حال ندیدتش!  به هر حال در زندگی نان گرم جای گاه مهمی دارد (!!!) حالا من در آن بیایان خدا نانوایی از کجا گیر بیاورم؟
تازه یک مسجد و یک تعاونی هم آن دور و برها پیدا کرده بودم. یک طرفمان پارک ملت بود یک طرفمان آب و آتش با انواع و اقسام موسسات آموزشی.
خاب گاه ملت که بودیم اتاق ها 4 نفره و 6 نفره بودند. ما هم یک خانواده ی 6 نفره بودیم ؛ 4تایمان هم مدرسه ای و 2تای دیگرمان هم بچه های خوی بودند. به خاطر هم مدرسه ای بودنمان دوستان مشترک زیادی داشتیم. هفته ای نبود که اتاقمان میهمان نداشته باشد. فاطمه که می آمد خاب گاهمان ، صبح زود با هم می رفتیم کوچه ی صداقت! بهشتی بود برای خودش. درختان برگ پنجه ایه بلند که سرشان به هم رسیده بود و برای کوچه سقفی بلند درست کرده بودند. اتفاقن خلوت هم بود. یک پارک کوچک داشت که صبح می رفتیم آن جا بازی!
حالا که به بیایان خدا می رویم فکر نمی کنم کسی حوصله داشته باشد این همه راه گز کند بیاید دیدنمان! به علاوه این که شنیده ام خاب گاه شهید آوینی اتاق هایش دو سه نفره هستند و آیا این یعنی جدایی ِ خانواده ی 6نفره ی ما؟! :(
با همه ی این ها برای منی که نمی خاهم در خاب گاه زندگی کنم خیلی خوب شد. ولی دوستان خاب گاهبم از شنیدن این خبر خوش حال که نشدند هیچ غصه شان هم گرفت! آن ها چند ماه تمام در خاب گاه زندگی می کنند. آن وقت تصور کن خاب گاهی که دور از شهر باشد؛ چه قدر دل آدم می گیرد آن هم با دقدقه ی امنیت ؛ آیا وجود دارد؟!
زندگی ِ خاب گاهی هم ، حتا در این مدل شکسته بسته ی من، دورانیست برای خودش! هم اتاقی ِ خوب داشته باشی شیرین است. آن جا دیگر مادرت نیست که خانه را اداره کند. اداره کردن زندگی فرق دارد با انجام دادن کارها! ممکن است تو در خانه همه ی کارهایت را خودت انجام دهی ، در کارهای عمومی ِ خانه هم شرکت داشته باشی ولی  مدیریت امور به دست پدر و مادر است ، آن ها حواسشان به دخل و خرج است ، آن ها حواسشان به تغذیه است ، آن ها حواسشان به روابط است و n تا مولفه ی دیگر که تا مستقل نشوی به وچودشان پی نخاهی برد!

یک نکته ی دیگر که این دوسالی به آن پی بردم این که به ترین هم خانه ی تو صرفن کسی نیست که تمام شرایطش مشابه تو باشد.
اولین مسئله ای که هنگام انتخاب به آن برخوردم این بود که به تر است هم اتاقی هایم هم رشته یا هم دانش کده ای باشند یا این که رشته های متفاوت داشته باشیم. راستش آن زمان حالت اول را می پسندیدم. فکر می کردم یک هم رشته ای به تر می تواند مرا درک کند. البته خانواده ی 6 نفره ی خاب گاهیِ من این طور است : من و فاطمه برقیم ، سمیه کتاب داری، نازنین روان شناسی ، مبینا علوم تربیتی ، زهرا ژنتیک .
و این خیلی عالیه. این ترکیب باعث می شه که هر کدوم از ما صرفن تو فضای رشته ی خودمون نباشیم. برای درک کردن هم لازم نیست که حتمن هم رشته ای باشیم. زندگی در کنار هم با دوستی آن قدر ما را به هم نزدیک می کند که بتوانیم هم دل و هم راه خوبی برای هم باشیم.
این را شاید بشود تعمیمش داد؛ مثلن به زندگی مشترک!
به هر حال زندگی در خاب گاه وتلاش برای سازگاری و دل تنگی ها و جریاناتش تجربه ی منحصر به فردیست که هیچ جور دیگر به دست نمی اید!                                           
خب تابستان هم مثل برق و باد می رود! راستش را بخاهم دلم یک ذرّه هم برای دانش گاه تنگ نشده ولی برای خاب گاه چرا! :)

ماه رمضون واقعن جا داره که پستای فرصت رمضان دکتر گنجی عزیز رو بخونیم. خیلی جالبه.


برچسب‌ها: خوابگاه شهید آوینی, خوابگاه ملت
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 20:21  توسط زهرا قیومی  | 

  

_چی می گی؟
_مگه خبر نداشتی؟
_ نه! خب من از کجا خبر می داشتم؟؟؟
به تمام دیدارهای یک سال اخیر فکر می کنم. کمی قبل تر از یک سال پیش مادرش را دیده بودم. بعد هر بار که خودش را می دیدم خبر مادرش را می گرفتم و سلام می رساندم. او هم با آرامش می گفت مادر خوبند و لابد سلامم را می رساند
تا ام روز که به مامان گفتم:

_ ای خدا! من موندم تو چه جوری به این همه کار می رسی؟ سر کار می ری. درس و مشقت هم که سرجاشه . خونه زندگی و بچه هم داری . تازه مهمونی رفتن و مهمونی دادنتم به راهه! حالا الآن کجا تشریف می بری؟
_  مهمونی نمی رم.سالِ مادر خانم فلانیه
_سال مادرشه ؟؟؟ مطئنی؟
_ آره . چه طور مگه؟
_ مگه مادرش فوت کرده؟
_ آره
_آخه من همیشه احوال مادرشو می پرسم. حتا همین 3شنبه که اومدم دانش گاتون! چیزی بهم نگفت!
# # #
از مامان می پرسه به زهرا که نگفتی کجی میای؟

# # #

خدا مادرشو رحمت کنه. مادر ما و همه ی کسایی که مامانشون در قید حیات هستن رو هم برامون نگه داره!

# # #
هرچند این جا یه بحثی پیش میاد. این که بریم بالا بیایم پایین مردنی در کار هست و بالاخره باید یکی زودتر بمیره دیگه! اگه انتخاب دست من بود ترجیح می دادم من زودتر از مامانم جان به جان آفرین تسلیم نکنم! هرچند خیلی سخته ولی خب دوست ندارم مامانم به خاطر مرگ من غصه بخوره!

 # # #
 

همین الان ِ الان ، سامپینگوی عزیز از مسجدالحرام سلام رساند!
آآآآآآآآآآآآخ! یادش به خیر به هم راه مادر طواف می کردیم چه حظ می کردیم!
یادش نه به خیر. مادر یک ماه رفته بود حج! چه ها که نکشیدیم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 21:27  توسط زهرا قیومی  | 

سلام

ام روز که تو جاده هراز بودم به این فکر افتادم

طبیعت در کنار لطافت و مهربونیش یه اقتدار خاصی داره که من از اون خوشم میاد خیلی زیاد!
تو همین جاده هراز اومدن دل کوه رو شکافتن و وسطش تونل زدن و جاده ساختن، یه قسمتایی رو با توری ها ی زخیم (ضخیم؟) بستن ولی یه هویی می بینی با یه بهمن یا ریزش سنگ کلی ما رو گرفتار می کنه و تمام تدبیرات رو نقش بر آب می کنه!
یا دریا که سونامی راه می ندازه یا زلزله یا توفان شن و الخ، به راحتی به همه ی دم و دست گاه های بشری و اون چه که بهشون می نازیم می گه زرشک!

جالبه! شاید یه روزی این اقتدار شامل حال منم بشه....

 

راستی سال نو مبارک

هشتادو نه که برای من خیلی پرملات بود .  اولین سال از سومین دهه ی زندگیم. سالی مثل هشتادو۴ . شروع یه سری تحولات و پر از تجربه.
امیدوارم ام سال هم سال خوبی باشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1390ساعت 3:54  توسط زهرا قیومی  | 

 

Google


در كل اينترنت
در اين سايت