|
تَبارَكَ الَّذي جَعَلَ في السّماءِ بروجاً وجَعَلَ فيها سِراجاً و قمَراً مُنيراً
|
|
|
|
||||
|
سلام
این ترم یه درسی داشتیم کو را نام "تجزیه و تحلیل سیگنال ها و سیستم ها" بود. کتابش هم به اندازه ی اسم طویلش ، ابهت داشت! دوتا نکته خیلی جالب تو رفتارشون هست. یکی این که هیچ وقت به عنوان یه استاد برخوردشون با ماها از بالا به پایین نیست و شخصیت دانش جو رو له نمی کنن! بگذریم این استاد ما با اون لهجه ی شیرین اصفهانیشون می گفتن شماها یه روزی دوست داشتین بیاین دانش گاهُ رسیدین به دانش گاه دیدین هم چین چیز خاصی هم نبوده! حالا دوس دارین برین ارشد ُ بعدش لابد آرزوی دکترا ، منکه تا استادیشم اومدم هر مرحله همین بود آدم به اون چیزی که دوست اره و هدفشه با تلاش می رسه بعد که رسید براش کوچیک می شه . سرّش اینه که اون مسیری که برای رسیدن به اهداف کوچیک و بزرگمون طی می کنیم مهمه . همه ی اینا تلاش کردن و درس خوندن تو هر رشته ای ، بهونه ایه برای رشد در مسیر انسانیت *** راست می گن. دنیا با همه مشکلاتش می گذره بالاخره ، همه هم مشکلات دارن تفاوت تو نحوه ی برخورد با اون هاست
تو ایام امتحانات یه وقتایی واقعن آدمای پستی می شیم ؛ وقتی که از همه ی جهان فقط تا نوک بینی مونو می بینیم! وقتایی که همه فکر و ذکرمون و همه دنیامون می شه امتحان ، نه به فکر اطرافیانیم نه رفتارامون نه زندگی نه آخرت نه... حتا التماس دعا هم که می گیم برا امتحانه برچسبها: دکتر منصور ولی, امتحان
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 13:25 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه می کنه این وجدان1
دوستان ،آشنایان ، فک و فامیل ، اساتید و هم کلاسی های مهد کودک و مدرسه و دانش گاه ، ملت غیور ایرن ، همه ی کسانی که در پست قبل مورد خطاب این جانب بوده اید اقا گَلَت کردم ! آخه کی تا حالا از الک نمره کامل گرفته که من دومیش باشم ؟ اونم از دکتر ثقفی ؟ بابا من یه چیزی می گم حالا ، شنونده عاگل باشد خب زهرا ، همین جا در همین رسانه (به گول عمو حراستی) اعلام می دارم بابا من الکمو بیست شدم ولی از 60 :دی .......... آخیش راحت شدم حوصله ندارم فردا پس فردا اون ور اب به خاطر این نمره ی نگرفته جواب پس بدم . تازه شم تحمل یه دندون درد زپرتو رو ندارم چه برسه به ...
برچسبها: الکترونیک, نمره, وجدان
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 0:12 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام و عرض ادب و احترام
به اطلاع دوستان ،آشنایان ، فک و فامیل ، اساتید و هم کلاسی های مهد کودک و مدرسه و دانش گاه ، ملت غیور ایرن ، ملت های انقلابی خاور میانه ، ملت پرکار آسیای شرقی ، ملت های استعمارزده ی افریقا ، امپراتوری های غرب و شرق امریکا و روسیه و .... این جانب ، شخص شخیص خودم نه من می خام بدونم شمایی که الان داری این متنو می خونی تا حالا تو عمرت تو هیچ درس تخصصی ۲۰ شدی؟!!! باشد که همه ی کودکان سرزمین سبزمان در راه رسیدن به اهداف متعالی میهنمان کارو تلاش فراوان را سرلوحه ی کار خود قرار دهند.
در ضمن برای رفع شبهه از اذهان بدبین و دیرباور ، همین جا عرض می نمایم که امتحان از ۱۰۰ نمره نبوده! در ضمن کی گفته من تا حالا نمره ی خوب نداشتم که حالا ذوق مرگ شدم؟ تازه شم الکترونیکه بابا الکترونیییییییییییک ! برچسبها: الکترونیک
+
نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 8:37 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برخلاف همه ی ذکور خانواده ی ما که اتفاقی یا غیر اتفاقی اسمشون مشتقاتی از نام پیامبر هست ، اسمش علی اکبر بود. هرچند او را هم محمد صدا می زدند
پدرجون صورتش رو گذاشته بود روی صورت علی اکبر که انگار خابیده بود نمی دونم کدوم عکاسی این صحنه رو شکار کرده بود منم فقط یک بار اتفاقی اون عکس رو دیدم . عکسا باید دست بابا باشه. ولی هیچ وقت ازش نخاستم که بهم نشون بده هرسال شب هشتم که می شه دوباره میاد جلو چشمم. خیلی سوز داره خیلی .... داشتم الک می خوندم یه هو یکی از نامه هاشو پیدا کردم مربوط بود به قبل از عملیات محرم می گفت تاسوعای امسال رو با دادن 5 شهید گذروندیم تو دانش گامون بعد زیارت عاشورا دسته روی بود. از مهدیه تا شهدای گم نام ، علی اکبرای خمینی. التماس دعا.
+
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 6:5 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1.سلام
2. صدای حسین حسین و کربلا کربلا از بلندگو پخش می شه . مهندس اون طرف نشسته و داره طراحی عملیات می کنه. منم پای سجاده م. الله و اکبر و که می گم صدای تیراندازی بلند می شه. خیلی سعی می کنم خودمو کنترل کنم ولی مقاومت بی فایده ست . می گم "خدایا منو ببخش" و می زنم زیر خنده! خندهه بند نمیاد. ولوو می شم رو زمین و شکممو می گیرم. مهندسم خنده ش گرفته. می گه تو چه قدر آسمونی هستی که این طور به جنگ می خندی ! یه کم که به خودم مسلط می شم می گم باید یه فکری بکنیم. هر آن ممکنه یه خمپاره بخوره تو فرق سرمون. اون وقت چی به سر این جبهه ی مبارزه علیه استکبار جهانی و صهیونسم فلان فلان شده و شبیخون فرهنگی و اینا میاد ؟! فوری هرچی بالش و پتو واین جورچیزا تو اتاق داریم برمی دارم و وسط اتاق روهم روهم می چینم. می دونم از این شلخته بازیا اعصابش می ریزه به هم ولی مجبورم! برای نجات جون خودش! هم چنان سر جاش نشسته و با اسب چموش "متلب" سر و کله می زنه. هرچی بهش می گم بیا پشت این خاک ریزا بشین ، گوش نمی ده. دورو برم رو نیگا می کنم . چوب نداریم. "شواسمان واخمان"رو دیدم. اون چکشی که 3سال پیش خودم با دستای خودم ساختمش . برش داشتم و رفتم بالای سر هم سنگرم! _ میای پشت خاکریز یا یه کمی لپ تاپتو صاف کاری کنم ؟! _ ای وای زهرا چرا اذیت می کنی ؟ موجی شدیا ! من دیگه تنهایی با تو تو اتاق نمی مونم! اصلن من می خام شهید بشم چرا نمی ذاری؟ _ نمی شه باید بیای. من بدون تو هیچ جا نمی رم :| حالا دوتامون پشت خاک ریز نشستیم. دشمن داره خودکشی می کنه ولی ما خیالیمون نیست! :> اوشون هم چنان با متلب سر و کله می زنه و من دارم فکر می کنم این وقت شب ، شروع به خوندن کدوم یکی از کوییزای فردام بکنم؟! این ترم همه ش در معرض انتخاب های بزرگی تو زندگیم قرار می گیرم. بارها و بارها تقریبن میل می کنه به همیشه ی اوقات من در موقعیتی هستم که فرداش دوتا امتحان دارم و تو چه می دانی که انتخاب یکی از ان ها برای خاندن چیست ؟! البته تا این جای کار اصلن مشکل نیست . چون پاسخش دیفالته. برای این که تبعیضی بین درسا ایجاد نشه می شه بی خیال هر دو شد ولی اون چه که همیشه بی جواب می مونه این سواله که : خانوم زهرا خانوم! جناب عالی تا حالا اسمت چی بود که حالا امشب یادت افتاده که فردا دوتا امتحان داریو .... 111 پانوشت ها 3. خاب گاه ما تو بیابونه یا لااقل ما این طور فکر می کنیم 4. یه صحنه ای که یه وقتایی به چشمم می خوره یا لاقل از کنارش رد می شم یه جاییه شبیه به منطقه ی جنگی شامل سیم خاردار و کلاه و پوتین و کوله پشتی و اینا که پارسال برای مراسم به خاک سپاری شدای دانش گامون تو یه قسمتی از زمینای خالی یونی درست کردن و هم چنان پابرجاست 5. این جا آب شرب یا همونی که ما بهش می گیم آب شیرین بساطش از آب لوله کشی جداست. هر وقت کسی تو آش پز خونه از شیر آب شیرین استفاده می کنه صدایی شبیه به تیراندازی مسلسل میاد! 6. این قدر سر نماز فکرم درست کار می کنه و حواسم به همه چیز هست که یه وقتایی فکر می کنم چه قدر خوبه وسط امتحان پاشم یه نمازی بخونم بلکه فرجی حاصل بشه و فرمولای فراموش شده بیان جلوی چشمم! برچسبها: خوابگاه شهید آوینی, امتحان
+
نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 0:18 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
### 10 سال پیش چنین روزی، به عبارت الأصحّ و الأدقّ ، 22 شهرور 80 مامان گفته بود که بچه پسره ولی من می دونستم که می خاد سوپرایزم کنه! مطمئن بودم این قراره خاهرم بشه زنگ زدم به مامان، نی نی به دنیا اومده بود ، حال مامانم خوب بود ، پرسیدم دختره؟ گفت نه! پسره! گفتم لابد خیلی می خاد سوپرایزم کنه تا برسیم بیمارستانو مامان و نی نی رو ببینم همش تصورم این صحنه بود که می رم می بینم دختره و کلی ذوق می کنم و مامان می خنده! یه نی نی خیلی کوچولو بود که کف پاشو زده بودن تو استامپ و به عنوان مهر ازش استفاده کرده بودن! مشخصاتش روی تختش بود : پسر! تا چند روز تو همین توهم بودم که مامان اینا می خان سوپرایزم کنن و هر لحظه امکان داره که بگن کلک زدیم و بچه دختره! بالاخره بابا که شناسنامه رو گرفت خیالم تخت شد که آقا داداش ما پسره! فدای سرش که پسره ، ان شالله که سال های سال سالم باشه و همیشه شاد و شادی آور، مثل الآن! خودِ پسرش چنان شیرینی داره برام که 100 تا دختر هم نمی تونن جاشو بگیرن! مام که دیگه بی خاهر موندیم رفت پی کارش! ولی به قول معروف خداوند اگر به حکمتت ببندد دری بعد گشاید nتا در دیگری!
+
نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 13:15 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دستمو خشک می کنم ، با قابلمه میام تو هال که تو اون جا لم دادی. می گم این خورشت رو تو یخچال بذارم؟
می گی : آره مامان وااااااااااااااای اگه بدونی هر وقت که بهم می گی مامان چه کیفی می کنم! راستی راستی از فرش می رم به عرش! خدایا به حق این شبای بزرگ ، یه جای خیلی خیلی خوب و همه چی تموم تو بهشت برا مامان و بابام بذار کنار الاهی آمن
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 10:3 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
### از حادثه ترسند همه کاخ نشینان ، ما خانه به
دوشان غم سیلاب نداریم! آره بابا ، همه
اش دوشب فوقش سه شب در هفته می روم خاب گاه ، فرقی ندارد کجا باشد ، آن قدر
بالاشهر مثل جردن یا این قدر پایین شهر رو به روی مرقد امام! موظفی ِ لااقل یک شب
در هفته خانه ی عمه جان و آخر هفته ها خانه ی خودمان هم چنان پابرجاست. یک کوله
پشتی و ما فی ها خانه ی منست که روی دوشم می گذارمو روزگار می گذرانم. جای مشخصی
هم برای زندگی ندارم! ماه رمضون واقعن جا داره که پستای فرصت رمضان دکتر گنجی عزیز رو بخونیم. خیلی جالبه.
برچسبها: خوابگاه شهید آوینی, خوابگاه ملت
+
نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 20:21 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
_چی می گی؟ _ ای خدا! من موندم تو چه جوری به این همه کار می رسی؟ سر کار می ری. درس و مشقت هم که سرجاشه . خونه زندگی و بچه هم داری . تازه مهمونی رفتن و مهمونی دادنتم به راهه! حالا الآن کجا تشریف می بری؟ # # # # # # # # # همین الان ِ الان ، سامپینگوی عزیز از مسجدالحرام سلام رساند!
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 21:27 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
ام روز که تو جاده هراز بودم به این فکر افتادم طبیعت در کنار لطافت و مهربونیش یه اقتدار خاصی داره که من از اون خوشم میاد خیلی زیاد! جالبه! شاید یه روزی این اقتدار شامل حال منم بشه....
راستی سال نو مبارک هشتادو نه که برای من خیلی پرملات بود . اولین سال از سومین دهه ی زندگیم. سالی مثل هشتادو۴ . شروع یه سری تحولات و پر از تجربه.
+
نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 3:54 توسط زهرا قیومی
|
|
|||||
|
|||||